نویسنده: هادی عطایی
«زبان الگو» (A Pattern Language)، نوشتهی کریستوفر الکساندر به همراه سارا ایشیکاوا و ماری سیلورستین (۱۹۷۷)، یکی از تأثیرگذارترین کتابهای تاریخ معماری و شهرسازی است. این کتاب ۲۵۳ «الگوی» تکرارشونده را — از مقیاس منطقه و شهر گرفته تا جزئیات کوچک ساختوساز — ثبت میکند؛ الگوهایی که به گفتهی نویسندگان، در طول تاریخ بارها و در فرهنگهای مختلف، بهطور مستقل به آنها رسیدهاند، چون واقعاً به زندگی انسانی کیفیت میبخشند.
یکی از این الگوها، با شمارهی ۱۲۷ و عنوان «شیب صمیمیت» (Intimacy Gradient)، دقیقاً موضوع همین مطلب است — الگویی که، جالب اینجاست، خانهی سنتی ایرانی قرنها پیش از انتشار این کتاب، بهطور کامل و پخته به آن رسیده بود.
استدلال الکساندر ساده و در عین حال عمیق است: اگر فضاهای یک خانه به ترتیبی متناظر با درجهی خصوصیبودنشان چیده نشده باشند، هر دیدار — از یک غریبه، یک آشنا، یک مهمان، یا حتی یک عضو خانواده — همراه با نوعی ناخوشایندی و بیجایی خواهد بود. راهحل او: چیدن فضاها در توالیای که از ورودی و عمومیترین بخش آغاز میشود، بهتدریج به فضاهای نیمهخصوصی میرسد، و در نهایت به خصوصیترین بخشهای خانه ختم میشود.

خانهی سنتی ایرانی، این «شیب» را با دقتی چشمگیر پیاده میکرد: از کوچهی عمومی، به درِ ورودی، به «هشتی» — فضای واسطی که مسیر دید مستقیم از کوچه به داخل خانه را میشکست — سپس به حیاط مرکزی (فضای نیمهخصوصی خانواده)، سپس به ایوان (فضای نیمهباز میانی)، و در نهایت به اتاقهای داخلی، خصوصیترین بخش خانه. در خانههای بزرگتر، این شیب حتی یک لایهی دیگر هم داشت: بخش «بیرونی» برای پذیرایی از مهمانان و کارهای عمومیتر خانواده، کاملاً جدا از بخش «اندرونی» که تنها به خانوادهی نزدیک تعلق داشت.
این توالی، کنترل ظریفی به ساکنان خانه میداد: یک غریبه یا پیک، هرگز از هشتی فراتر نمیرفت؛ یک آشنای معمولی ممکن بود تا حیاط یا بیرونی راه یابد؛ اما تنها نزدیکترین افراد به اندرونی و اتاقهای خصوصی دعوت میشدند. هیچکس، بدون تناسب با نوع رابطهاش با خانواده، به یکباره در قلب خصوصیترین بخش زندگی آنها قرار نمیگرفت — دقیقاً همان ناخوشایندیای که الکساندر قرنها بعد، در قالب نظریهی معماری، توصیف کرد.
در بسیاری از آپارتمانهای امروزی، این شیب تقریباً بهطور کامل فروپاشیده است. مسیر از راهروی مشترک ساختمان — که خود فضایی نیمهعمومی و ناآشناست — مستقیماً به درِ واحد، و از آن مستقیماً به فضای اصلی زندگی میرسد؛ بدون هیچ لایهی واسطی. پیک، همسایه، آشنای معمولی و نزدیکترین دوست، همگی از یک آستانه با همان فاصلهی صفر وارد میشوند.
این موضوع صرفاً یک ملاحظهی معماری انتزاعی نیست. پژوهشهای روانشناسی محیطی که پیشتر در همین مجموعه به آنها اشاره کردیم، نشان دادهاند زندگی در آپارتمانهای بلندمرتبه میتواند برای کودکان نوپا، در مسیر رشد حس استقلال، دشواریهایی ایجاد کند. شیب صمیمیت، دقیقاً همین نیاز را در خانهی سنتی برآورده میکرد: کودک میتوانست در حیاط — همچنان «در خانه» اما با درجهای از استقلال از فضای کاملاً خصوصی داخلی — بازی کند، یا در هشتی یک آشنای خانوادگی را بدون حضور مستقیم والدین ببیند. این تمرین تدریجی و کمخطر استقلال، در آپارتمانی که فقط دو حالت «کاملاً داخل، تحت نظارت کامل» یا «کاملاً بیرون، در راهرو یا خیابان عمومی» را پیش رو میگذارد، عملاً جایی برای شکلگرفتن ندارد.
برای بزرگسالان نیز این فروپاشی شیب صمیمیت، هزینهی نامرئی اما واقعی دارد. در خانهی سنتی، میشد یک آشنای دورادور را در هشتی یا بیرونی پذیرفت، بدون آنکه لازم باشد فضای کاملاً خصوصی زندگی خانوادگی در معرض دید او قرار گیرد. در آپارتمان امروز، تقریباً هر دیدار — از تعمیرکار گرفته تا دوست صمیمی — به یک اندازه به قلب فضای خصوصی خانه راه مییابد؛ وضعیتی که بسیاری آن را بهصورت نوعی معذوریت روزمره و کمنام تجربه میکنند، بیآنکه لزوماً بدانند دلیل دقیق آن چیست.
این به آن معنا نیست که باید در هر آپارتمان امروزی، هشتی و اندرونی بازسازی کرد. اما نشان میدهد این نیاز، نیازی موقتی یا فرهنگی صرف نیست — یک ورودی واسط ساده، یک بالکن نیمهخصوصی پیش از درِ اصلی، یا حتی چیدمانی که اتاقهای خصوصی را از فضای پذیرایی مهمان جدا نگه دارد، میتواند بخشی از این کیفیت را به زندگی آپارتمانی بازگرداند — کیفیتی که هم معماری سنتی ایرانی و هم نظریهی معاصر معماری غربی، هرکدام بهطور مستقل، آن را یکی از نشانههای یک خانهی واقعاً خوب دانستهاند.
در حال بارگذاری...