بازگشت به مقالات
🌃معماری و شهرسازی۱۶ شهریور ۱۴۰۵

زبان الگو، الگوی شماره ۱۰: «جادوی شهر» — وقتی این جادو فقط برای عده‌ای خاص در دسترس است

نویسنده: هادی عطایی

الگوی شماره‌ی ۱۰ کتاب «زبان الگو»، با عنوان «جادوی شهر» (Magic of the City)، از مقیاس محله — که در الگوهای هشتم و نهم بود — به مقیاس کل منطقه‌ی کلان‌شهری می‌رسد. الکساندر این الگو را، در کنار «موزاییک خرده‌فرهنگ‌ها»، مهم‌ترین ویژگی ساختاری یک شهر می‌داند: وجود مرکزهایی که در آن‌ها، تراکم فعالیت انسانی و تخصص‌های گوناگون آن‌قدر بالاست که حسی به‌وجود می‌آورد که هیچ فضای معمولی دیگری نمی‌تواند بسازد — همان چیزی که او «جادو» می‌نامد.

چرا این جادو باید در دسترس همه باشد؟

استدلال الکساندر این است که این جادو، تا امروز، معمولاً امتیاز عده‌ای محدود بوده: کسانی که نزدیک همان یک مرکز اصلی شهر زندگی می‌کنند، یا امکان مالی رفت‌وآمد مکرر به آن را دارند. راه‌حل او، نه ساختن یک مرکز غول‌آسا برای کل منطقه، که برعکس، پخش‌کردن چند مرکز مستقل در سراسر منطقه است — هرکدام آن‌قدر بزرگ که واقعاً تراکم و تنوع لازم برای این جادو را داشته باشد (به گفته‌ی او، جمعیتی در حدود چند صد هزار نفر پیرامون هر مرکز)، اما نه آن‌قدر بزرگ که به یک ابرمرکز واحد تبدیل شود. با این پخش‌شدگی، هرکسی در منطقه، صرف‌نظر از این‌که در کدام گوشه‌ی آن زندگی می‌کند، به فاصله‌ای معقول از دست‌کم یکی از این مرکزها می‌رسد.

لاله‌زار: جایی که تهران این جادو را داشت

تهران، در اواسط قرن گذشته، دقیقاً همین جادو را در خیابان لاله‌زار تجربه کرده بود. لاله‌زار، که از دوره‌ی ناصری به‌عنوان نخستین خیابان مدرن تهران شکل گرفت، تا دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ به مرکز سینما، تئاتر، کافه و زندگی شبانه‌ی پایتخت تبدیل شده بود — ده‌ها سینما و تئاتر، از سینما ایران و سینما نادر تا تئاتر تهران و تئاتر پارس، در کنار کافه‌های معروفی چون کافه پارس، در طول یک خیابان واحد جمع شده بودند. لاله‌زار را به همین دلیل «برادوی تهران» می‌خواندند — نامی که نشان می‌دهد این خیابان، همان تراکم و «جادو»یی را داشت که الکساندر توصیف می‌کند.

خیابان لاله‌زار تهران در سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳)، در اوج دوران رونق سینما و تئاترهایش — عکس: مالکیت عمومی در ایران (قانون حمایت حقوق مؤلفان، ۱۳۴۸)، ویکی‌مدیا کامانز
خیابان لاله‌زار تهران در سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳)، در اوج دوران رونق سینما و تئاترهایش — عکس: مالکیت عمومی در ایران (قانون حمایت حقوق مؤلفان، ۱۳۴۸)، ویکی‌مدیا کامانز

افول لاله‌زار، و مرکز واحدی که جایگزینش شد

از اواخر دهه‌ی ۱۳۵۰ به‌بعد، به دلایلی از تغییر ذائقه‌ی فرهنگی تا جابه‌جایی مراکز تجاری، لاله‌زار به‌تدریج از رونق افتاد؛ بسیاری از سینماها و تئاترهایش یا تعطیل شدند یا کاربری‌شان تغییر کرد. آنچه به‌جای این مرکز چندمنظوره ساخته شد، نه چند مرکز مستقل و پخش‌شده در سطح شهر — دقیقاً همان چیزی که الکساندر توصیه می‌کند — که عمدتاً یک محور واحد جدید بود: خیابان ولیعصر و مراکز خرید و تفریحی شمال شهر. نتیجه، همان مشکلی است که الکساندر هشدارش را می‌داد: ساکنان جنوب، شرق و غرب تهران، برای دسترسی به هر نوع «جادوی شهری» واقعی، باید مسافتی طولانی را طی کنند؛ در حالی که در الگوی درست، باید دست‌کم یک مرکز پرجنب‌وجوش، در فاصله‌ی معقولی از هرکدام از این مناطق هم وجود داشته باشد.

چرا حومه‌ی آمریکایی دقیقاً نقض این الگوست؟

حومه‌ی آمریکایی پس از جنگ جهانی دوم، در این الگو هم نمونه‌ی افراطی نقض است — این‌بار نه با یک مرکز واحد، که با هیچ مرکزی. محله‌های مسکونی حومه‌ای، از ابتدا بدون هیچ هسته‌ی متراکم و چندمنظوره‌ای طراحی شدند؛ تنها گزینه‌های موجود، یا مرکز خرید حومه‌ای (mall) — مکانی تجاری اما بی‌روح و بدون آن تراکم انسانی و فرهنگی واقعی — یا سفری طولانی با خودرو به مرکز شهر اصلی است. منتقدان شهرسازی آمریکایی، از جمله جیمز هاوارد کانستلر در کتاب معروفش «جغرافیای هیچ‌کجا» (The Geography of Nowhere)، دقیقاً همین بی‌مکانی و فقدان جادوی شهری را محور نقد خود از حومه‌نشینی آمریکایی قرار داده‌اند.

نمونه‌ی امروزی که این الگو را رعایت می‌کند: توکیو

توکیوی امروز، شاید شناخته‌شده‌ترین نمونه‌ی زنده‌ی این الگو در دنیا باشد. برخلاف بسیاری از کلان‌شهرها که یک مرکز واحد دارند، توکیو حول چند «زیرمرکز» (subcenter) مستقل شکل گرفته — شینجوکو، شیبویا، ایکه‌بوکورو، اوئنو — که هرکدام، تراکم و شخصیت مستقل خودشان را دارند: مغازه، سینما، تئاتر، رستوران و زندگی شبانه‌ی واقعی، نه فقط یک ایستگاه قطار. این زیرمراکز، از طریق یکی از متراکم‌ترین شبکه‌های ریلی جهان به هم و به بقیه‌ی شهر متصل‌اند، و این یعنی ساکن هر گوشه‌ی توکیو، به یکی از این جادوهای شهری دسترسی معقولی دارد — دقیقاً همان چیزی که الکساندر نیم‌قرن پیش تجویز کرده بود.

شینجوکو، یکی از چند زیرمرکز مستقل توکیو — نه تنها مرکز شهر، که یکی از چند مرکز پرجنب‌وجوشی که ساکنان بخش‌های مختلف توکیو به آن دسترسی دارند — عکس: Basile Morin (CC BY-SA 4.0)، ویکی‌مدیا کامانز
شینجوکو، یکی از چند زیرمرکز مستقل توکیو — نه تنها مرکز شهر، که یکی از چند مرکز پرجنب‌وجوشی که ساکنان بخش‌های مختلف توکیو به آن دسترسی دارند — عکس: Basile Morin (CC BY-SA 4.0)، ویکی‌مدیا کامانز

پیامد برای زندگی کودکان

نوجوانی که در محله‌ای دور از هر نوع مرکز پرجنب‌وجوش بزرگ می‌شود، عملاً از تجربه‌ی مستقیم زندگی فرهنگی و اجتماعی شهر محروم است — نه سینمای واقعی، نه فضای گردهمایی نوجوانان، نه چیزی فراتر از یک پاساژ کوچک محلی یا صفحه‌ی گوشی. این محرومیت، به‌ویژه پیش از سن رانندگی یا استقلال مالی کافی برای رفت‌وآمد مکرر به مرکز شهر، سال‌های مهمی از رشد اجتماعی نوجوان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

پیامد برای زندگی بزرگ‌سالان

برای بزرگ‌سالان ساکن مناطقی دور از تنها مرکز پرجنب‌وجوش شهر، دسترسی به زندگی فرهنگی و اجتماعی واقعی، به هزینه‌ی رفت‌وآمدی طولانی و پرهزینه تبدیل می‌شود — هزینه‌ای که به‌مرور، عملاً بسیاری را از این دسترسی محروم می‌کند و آن را به امتیاز کسانی تبدیل می‌کند که نزدیک آن مرکز واحد زندگی می‌کنند یا امکان رفت‌وآمد مکرر را دارند.

پیامد برای زندگی اجتماعی

شهری با یک مرکز واحد، عملاً بخش بزرگی از جمعیتش را از حیات فرهنگی و اجتماعی متراکم محروم می‌کند و نابرابری فضایی موجود میان مناطق مختلف را عمیق‌تر می‌کند. شهری با چند مرکز مستقل و پخش‌شده، برعکس، این حیات را در دسترس همه قرار می‌دهد — صرف‌نظر از این‌که در کدام بخش شهر زندگی می‌کنند.

جایگاه این الگو در سنت ایرانی، و وضعیت امروز

تهران، در دوران اوج لاله‌زار، دست‌کم یک نمونه‌ی واقعی از این جادوی شهری را تجربه کرده بود — نمونه‌ای که امروز تنها به شکل خاطره و عکس‌های قدیمی باقی مانده. مسئله‌ی اصلی امروز، نه نبود جادو در تهران — که همچنان در محورهایی مثل ولیعصر یا برخی نقاط شمال شهر وجود دارد — بلکه پخش‌نشدن آن در سطح منطقه است. تا وقتی جنوب، شرق و غرب تهران هرکدام مرکز پرجنب‌وجوش مستقل خودشان را نداشته باشند، این جادو، طبق همان الگویی که الکساندر هشدار می‌دهد، امتیاز بخشی از شهر باقی می‌ماند، نه حق همه‌ی ساکنانش.

نتیجه

درسی که از این الگو می‌توان گرفت این است: راه‌حل کمبود جادوی شهری، ساختن یک مرکز واحد بزرگ‌تر نیست — همان‌طور که تجربه‌ی امروز تهران، با تمرکز همه‌چیز حول یک محور، نشان می‌دهد — بلکه پخش‌کردن چند مرکز مستقل و متراکم در سراسر منطقه است، آن‌طور که توکیو امروز عملی کرده و لاله‌زار قدیم، در مقیاسی کوچک‌تر، برای تهران خودش انجام داده بود. حومه‌ی آمریکایی، با نداشتن حتی یک مرکز، و تهران امروز، با تمرکز بیش‌ازحد بر یک مرکز واحد، هردو از دو جهت مخالف، از همین الگوی ساده فاصله گرفته‌اند.

———

هادی عطایی — ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

نظرات (0)

در حال بارگذاری...