الگوی شمارهی ۱۳ کتاب «زبان الگو»، با عنوان «مرز خردهفرهنگها» (Subculture Boundary)، مستقیماً از الگوی هشتم — «موزاییک خردهفرهنگها» — نتیجه میگیرد. اگر شهر سالم باید موزاییکی از محلههای متمایز باشد، پرسش بعدی این است: خودِ مرز میان دو تکهی این موزاییک، باید چه شکلی داشته باشد؟
استدلال الکساندر دوسویه است. از یکسو، برای اینکه هر خردهفرهنگ بتواند هویت و شخصیت خودش را با شدت کامل حفظ کند، باید مرزی واقعی — نه صرفاً یک خط روی نقشه — آن را از همسایهاش جدا کند؛ در غیر این صورت، دو محله در هم رقیق میشوند و هیچکدام هویت مشخصی پیدا نمیکنند. از سوی دیگر، این مرز نباید دیواری باشد که ارتباط را کاملاً قطع کند. راهحل او، فضایی است که همزمان مرز و محل ملاقات باشد — قابلدسترس از هر دو طرف، جایی که دو محله میتوانند در آن با هم تلاقی کنند، بدون آنکه در هم حل شوند.
در مقالهی مربوط به الگوی «موزاییک خردهفرهنگها» دیدیم که تهران پیش از دوران رضاشاه، از محلههای نسبتاً متمایزی مثل عودلاجان (محلهی یهودیان)، سنگلج (محلهی ارمنیان)، بازار (مرکز تجاری-مذهبی) و چالهمیدان تشکیل شده بود — هرکدام با هویت اجتماعی و مذهبی خودش. آنچه این محلهها را از هم جدا نگه میداشت، بیآنکه کاملاً از هم بریده باشند، دقیقاً همان چیزی بود که الکساندر توصیف میکند: بازار سرپوشیده و گذرها و دروازههای شهر. بازار، فضایی بود که به هیچ محلهی واحدی تعلق نداشت — همه از آن عبور میکردند، در آن معامله میکردند، و در آن یکدیگر را میدیدند — بیآنکه مرز میان محلهی خودشان و محلهی مجاور محو شود.
محلههای حصاردار آمریکایی (gated communities)، نمونهی افراطی نقض این الگو هستند — اینبار نه با محو مرز، که با تبدیلکردن آن به دیواری تمامعیار. دیوار پیرامونی، دروازهی نگهبانیدار، و دسترسی محدود به ساکنان، دقیقاً برعکس چیزی است که الکساندر میخواهد: مرزی که فقط جدا میکند و هیچ نقش مشترکی برای دو طرف ندارد. نتیجه، نهفقط انزوای ساکنان داخل حصار از محلههای مجاور، که از دست رفتن کامل امکان تصادف اجتماعی میان دو گروه است — دقیقاً همان چیزی که بازار سرپوشیدهی تهران قدیم، بدون نیاز به هیچ دیواری، فراهم میکرد.
سنترال پارک منهتن، دقیقاً میان دو محلهی تاریخاً متفاوت شهر نیویورک قرار گرفته: «آپر ایستساید» (Upper East Side)، محلهای سنتاً مرفه و محافظهکارتر در معماری، و «آپر وستساید» (Upper West Side)، محلهای با شخصیت روشنفکرانهتر و متنوعتر. این دو محله، هویت و شخصیت کاملاً متمایز خودشان را حفظ کردهاند — اما پارک میانشان، نه دیوار، که فضایی کاملاً مشترک و در دسترس هر دو طرف است: ساکنان هر دو محله، امروز هم، از پارک برای پیادهروی، دویدن و گذران وقت استفاده میکنند، بیآنکه مرز میان دو محله محو شود.

کودکی که در محلهای با مرزی از نوع «فضای مشترک» بزرگ میشود، از سنین پایین با تفاوت واقعی محلهی مجاور روبهرو میشود — نه از طریق داستان یا رسانه، که در یک زمین بازی مشترک یا یک بازارچهی مشترک. کودکی که پشت دیوار یک شهرک حصاردار بزرگ میشود، این تصادف روزمره با تفاوت را هرگز تجربه نمیکند.
برای بزرگسالان، فضای مشترک میان دو محله، محلی برای تبادل اقتصادی و اجتماعی فراهم میکند که در غیر این صورت هرگز اتفاق نمیافتد — بازاری که هر دو طرف در آن خرید میکنند، پارکی که هر دو طرف در آن قدم میزنند. دیوار، این تبادل را کاملاً از بین میبرد و هر دو طرف را، نه فقط از هم، که از فرصتهای اقتصادی و اجتماعی مشترک محروم میکند.
شهری که مرزهای داخلیاش از جنس «فضای مشترک» است، همچنان یک کلیت بههمپیوسته باقی میماند، حتی با وجود محلههای کاملاً متفاوت درونش. شهری که مرزهایش دیوارهای واقعیاند، بهمرور به مجموعهای از جزیرههای منفک تبدیل میشود — هرکدام برای خودش، بیهیچ نقطهی تلاقی واقعی با بقیه.
بازار سرپوشیدهی تهران قدیم، امروز دیگر همان نقش پیوند دهندهی سراسری را ندارد. آنچه بهتدریج جای آن را گرفته، در بسیاری موارد، نه فضای مشترک، که بزرگراه است — مرزهایی که میان محلههای مرفه و کمبرخوردار تهران امروز کشیده شدهاند، نه پارک یا بازارند، که موانع فیزیکی واقعی برای عبور پیاده. بزرگراهی مثل مدرس یا صدر، بهجای آنکه محل تلاقی دو محله باشد، عملاً یک دیوار مدرن است — با این تفاوت که بهجای آجر، از بتن و ترافیک ساخته شده.
درسی که از این الگو میتوان گرفت این است: تفاوت محلهها، خودش مشکل نیست — نبودِ فضایی مشترک برای تلاقی آنهاست که مشکلساز میشود. بازار سرپوشیدهی تهران قدیم و سنترال پارک نیویورک، با فاصلهی قرنها و فرهنگ از هم، به یک راهحل مشترک رسیدهاند؛ شهرک حصاردار آمریکایی و بزرگراه شهری، هرکدام به شیوهی خودشان، همان راهحل را کنار گذاشتهاند.
———
هادی عطایی — ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
در حال بارگذاری...