بازگشت به مقالات
🧩معماری و شهرسازی۱۲ شهریور ۱۴۰۵

زبان الگو، الگوی شماره ۸: «موزاییک خرده‌فرهنگ‌ها» — محله‌هایی که هویت داشتند و به‌هم هم متصل بودند

نویسنده: هادی عطایی

الگوی شماره‌ی ۸ کتاب «زبان الگو»، با عنوان «موزاییک خرده‌فرهنگ‌ها» (Mosaic of Subcultures)، از مقیاس زمین و کشاورزی که در الگوهای پیشین بود، به مقیاس خودِ بافت اجتماعی شهر می‌رسد. الکساندر می‌گوید شهر سالم نه شهری است که همه‌جایش یک‌شکل و یک‌دست باشد، و نه شهری که گروه‌های مختلف را در گتوهای جدا و بی‌ارتباط با هم زندانی کند؛ شهر سالم، موزاییکی از خرده‌فرهنگ‌های متفاوت است — هرکدام با قلمرو نسبتاً مشخص و قابل‌شناسایی خودش، در کنار هم و در دسترسِ هم، نه دور از هم.

چرا یک‌دستی و انزوا، هر دو به یک اندازه ناسالم‌اند

استدلال الکساندر این است که هر انسانی برای رشد و زندگی، به جامعه‌ای نیاز دارد که ارزش‌ها و سبک زندگی‌اش را واقعاً بازتاب دهد — نه محله‌ای که هویتش را زیر یک‌دستی معماری و اقتصادی گم کرده، و نه محله‌ای که آن‌قدر از بقیه‌ی شهر بریده که ساکنانش هرگز با تفاوت واقعی روبه‌رو نمی‌شوند. شهر خوب، شهری است که در آن می‌شود محله‌ای پیدا کرد که «مال خودت» است، و در عین حال، پیاده یا با یک سفر کوتاه، به محله‌ای کاملاً متفاوت هم رسید.

محله‌های تهران قدیم: موزاییکی واقعی

تهران پیش از گسترش دوران ناصرالدین‌شاه، از چند محله‌ی نسبتاً متمایز تشکیل شده بود: ارگ، دولت، سنگلج، بازار، عودلاجان، و چاله‌میدان. هرکدام از این محله‌ها، هویت اجتماعی نسبتاً مشخصی داشت. عودلاجان، بزرگ‌ترین و مرفه‌ترین محله، در شمال‌شرق شهر قدیم قرار داشت و هرچند از نظر مذهبی ترکیبی بود، به‌طور خاص به‌عنوان محله‌ی یهودیان تهران شناخته می‌شد — تا آن‌جا که کوچه‌ای در آن به «هفت‌کنیسه» معروف بود و کنیسه‌ی حکیم آشر، قدیمی‌ترین کنیسه‌ی برجای‌مانده‌ی تهران، هنوز در همان محله پابرجاست.

راهرویی از بازار بزرگ تهران — قلب محله‌ی بازار، جایی که تجار و اصناف، در پیوند نزدیک با روحانیت، هویت اجتماعی و اقتصادی مشخص خودشان را داشتند — عکس: Ninara (CC BY 2.0)، ویکی‌مدیا کامانز
راهرویی از بازار بزرگ تهران — قلب محله‌ی بازار، جایی که تجار و اصناف، در پیوند نزدیک با روحانیت، هویت اجتماعی و اقتصادی مشخص خودشان را داشتند — عکس: Ninara (CC BY 2.0)، ویکی‌مدیا کامانز

هر محله، هویتی از آنِ خودش

محله‌ی سنگلج، در شمال‌غرب شهر قدیم، محل سکونت ارمنیانی بود که آقامحمدخان قاجار پس از لشکرکشی به گرجستان، در تهران اسکان داد؛ کلیسای سنت گئورگ آن‌جا از سال ۱۷۹۵ برپا بود. چاله‌میدان، قدیمی‌ترین محله، حول بازارچه‌ی چارپافروش‌ها و میدانی برای اجرای احکام شکل گرفته بود و شخصیتی کارگری و زبَرِ خودش را داشت. محله‌ی بازار، مرکز تجاری-مذهبی شهر بود، جایی که تجار بزرگ و اصناف، در پیوندی نزدیک با روحانیت شیعه، آیین‌های مشترک عزاداری محرم را برگزار می‌کردند و بعدها از اعتراض تنباکو تا انقلاب مشروطه را همین پیوند به‌حرکت درآورد. این محله‌ها، هرکدام هویت خودشان را داشتند، اما همه از طریق بازار سرپوشیده و گذرها و دروازه‌های شهر، به‌هم متصل بودند — دقیقاً همان موزاییکی که الکساندر توصیف می‌کند، نه یک‌دستی و نه انزوا.

فروپاشی موزاییک: از خیابان‌کشی رضاشاه تا برج‌های امروز

این موزاییک، از دوران رضاشاه به‌بعد، به‌تدریج از هم پاشید. قانون خیابان‌کشی سال ۱۳۱۲، خیابان‌های راست و عریض را از دل بافت قدیم عبور داد؛ خودِ بازار بزرگ نیز به دو بخش تقسیم و بسیاری از بناهای تاریخی‌اش تخریب شد. محله‌ی سنگلج تقریباً به‌طور کامل از میان رفت — حدود بیست‌وپنج هکتار از آن، در دهه‌های ۱۳۱۰ و ۱۳۲۰ برای ساخت پارک شهر تسطیح شد. با گسترش تهران به سمت شمال از دهه‌ی ۱۳۲۰ به‌بعد، جامعه‌ی یهودی عودلاجان هم به محله‌های شمالی‌تر کوچ کرد و جایگاه این محله‌ی تاریخی کم‌رنگ شد.

نمایی از برج میلاد بر فراز شمال تهران — میدانی گسترده از برج‌های مسکونی هم‌شکل که هویت محله‌ای متمایز را با یک‌دستی معماری جایگزین کرده — عکس: Amin Yari برای MojNews (CC BY 4.0)، ویکی‌مدیا کامانز
نمایی از برج میلاد بر فراز شمال تهران — میدانی گسترده از برج‌های مسکونی هم‌شکل که هویت محله‌ای متمایز را با یک‌دستی معماری جایگزین کرده — عکس: Amin Yari برای MojNews (CC BY 4.0)، ویکی‌مدیا کامانز

وقتی مشکل برعکس می‌شود: انزوای شمال شهر

اما آنچه در دهه‌های اخیر در تهران شکل گرفته، فقط یک‌دستی معماری نیست؛ در برخی نقاط، دقیقاً مشکل مقابل رخ داده — انزوای اجتماعی. محله‌های مرفه شمال تهران — الهیه، زعفرانیه، نیاوران — نمونه‌ی همان خطری‌اند که الکساندر درباره‌اش هشدار می‌دهد: جیب‌های مجزا و مرفهی که هرچند از نظر فیزیکی دیوارکشی‌شده نیستند، از نظر اقتصادی و اجتماعی چنان از بقیه‌ی شهر فاصله گرفته‌اند که عملاً هیچ تماس واقعی‌ای با محله‌های دیگر تهران ندارند — درست برعکسِ محله‌ی بازار قدیم که با وجود هویت مستقلش، رگ اصلی زندگی اجتماعی کل شهر بود.

پیامد برای زندگی کودکان

کودکی که در محله‌ای بزرگ می‌شود که هیچ هویت قابل‌شناسایی‌ای ندارد — نه معماری متمایزی، نه بازار محلی، نه شخصیت اجتماعی خاص خودش — همان حسِ «تعلق به‌جایی» را که نسل‌های پیش در محله‌های قدیم تهران تجربه می‌کردند، به‌سختی پیدا می‌کند. از طرف دیگر، کودکی که در جیبی مرفه و منزوی بزرگ می‌شود، هرگز با تنوع واقعی جامعه‌ی اطرافش روبه‌رو نمی‌شود — چیزی که به همان اندازه برای رشد او ضروری است.

پیامد برای زندگی بزرگ‌سالان

برای بزرگ‌سالان، از‌دست‌رفتن این موزاییک به معنای از‌دست‌رفتن شبکه‌های محلی‌ای است که زمانی از طریق صنف، مسجد یا کنیسه‌ی محله، پیوند و حمایت اجتماعی واقعی فراهم می‌کردند. آپارتمان‌نشینی در برج‌های یک‌شکل، جایگزینی برای این شبکه‌ها ارائه نمی‌دهد؛ همسایه‌ای که در طبقه‌ی بالا زندگی می‌کند، لزوماً بخشی از همان جامعه‌ی به‌هم‌پیوسته نیست که یک محله‌ی واقعی می‌سازد.

پیامد برای زندگی اجتماعی

نتیجه‌ی نهایی این روند، دوگانه است: از یک سو، بخش بزرگی از تهران به فضایی یک‌دست و بی‌هویت تبدیل شده که هیچ محله‌ای در آن از محله‌ی دیگر قابل‌تشخیص نیست؛ از سوی دیگر، جیب‌های مرفه‌ای شکل گرفته‌اند که آن‌قدر از بقیه‌ی شهر فاصله دارند که عملاً به شهرهای جداگانه‌ای در دل تهران تبدیل شده‌اند. هیچ‌کدام از این دو، همان موزاییک زنده‌ای نیست که تهران قدیم داشت.

جایگاه این الگو در سنت ایرانی

نظام محله‌ای تهران قدیم — با هویت مشخص هر محله، و در عین حال پیوندشان از طریق بازار سرپوشیده و گذرهای مشترک — دقیقاً همان الگویی است که الکساندر توصیه می‌کند: نه یک‌دستی اجباری، نه انزوای کامل، بلکه هم‌زیستیِ محله‌هایی که هرکدام هویت خودشان را دارند اما به‌هم متصل‌اند. حفظ یا احیای چنین بافتی، نیازمند چیزی بیش از نوستالژی است؛ نیازمند برنامه‌ریزی‌ای است که به محله‌ها اجازه دهد هویت متمایز خودشان را داشته باشند، بدون آنکه از بقیه‌ی شهر بریده شوند.

نتیجه

درسی که از این الگو می‌توان گرفت این است: شهر سالم، نه شهری است که همه‌جایش یکسان به‌نظر برسد، و نه شهری که محله‌های مرفه و محروم را از هم جدا نگه دارد. تهران قدیم، با موزاییک محله‌های متمایز اما به‌هم‌پیوسته‌اش، نمونه‌ای واقعی از این تعادل بود — تعادلی که هم در برابر یک‌دستی برج‌های امروز، و هم در برابر انزوای جیب‌های مرفه‌ی شمال شهر، ارزش بازاندیشی دارد.

———

هادی عطایی — ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

نظرات (0)

در حال بارگذاری...