زبان الگو، الگوی شماره ۹: «کار پراکنده» — وقتی خانه و محل کار، دو دنیای جدا از هم میشوند
نویسنده: هادی عطایی
الگوی شمارهی ۹ کتاب «زبان الگو»، با عنوان «کار پراکنده» (Scattered Work)، از مقیاس محله و هویت اجتماعیاش — که در الگوی پیشین بود — به مسئلهای میرسد که شاید ملموستر از همهی الگوهای قبلی به زندگی روزمرهی هر خانواده مربوط باشد: کجا کار میکنیم، در برابر کجا زندگی میکنیم؟ استدلال الکساندر این است که جداسازی کامل این دو — محلههای خالص مسکونی از یکسو، و مناطق خالص اداری/صنعتی از سوی دیگر — شکافی واقعی در زندگی درونی انسان ایجاد میکند: کودک هرگز نمیبیند والدینش چهکار میکنند، والدین نمیتوانند در میانهی روز بهسادگی به خانه سر بزنند، و محله در ساعات کاری، عملاً از نیمی از ساکنانش خالی میشود.
چرا این جدایی، شکافی در زندگی درونی ایجاد میکند؟
الکساندر تأکید میکند که راهحل، بازگشت به کارخانههای آلاینده یا صنایع سنگین در دل محلهی مسکونی نیست؛ منظور او مقیاس کوچکتر کار است — دفتر، کارگاه، مطب، فروشگاه، کارگاه هنری — کاری که میشود آن را در فاصلهی پیاده از خانه انجام داد. وقتی این نوع کار در دل بافت مسکونی پراکنده باشد، نه در یک منطقهی جدا و دورافتاده، کودکان میتوانند کار بزرگترها را ببینند و از نزدیک با آن آشنا شوند، وقفهی ناهار یا یک دیدار کوتاه در میانهی روز ممکن میشود، و محله در تمام ساعات روز، نه فقط شبها، زنده میماند.
بافت سنتی ایرانی: کار و زندگی زیر یک سقف
این الگو، در بافت شهری سنتی ایران، نه استثنا که قاعده بود. در نظام صنفی بازار، بسیاری از پیشهوران — قالیباف، مسگر، عطار — در همان ساختمانی کار میکردند که خانوادهشان در طبقهی بالا یا در پس همان دکان زندگی میکرد. حتی در خیابانهای عادی شهر، نه فقط بازار، الگوی «مغازه در طبقهی همکف، خانه در طبقات بالا» قرنها فرم غالب ساختوساز بود.

چرا حومهی آمریکایی دقیقاً نقض این الگوست؟
اگر یک نمونهی افراطی برای نقض این الگو بخواهیم، حومهی آمریکایی پس از جنگ جهانی دوم دقیقاً همان است. ریشهی حقوقیاش به رأی دیوان عالی آمریکا در سال ۱۹۲۶، در پروندهی «شهرداری اقلید در برابر امبلر رئالتی» (Village of Euclid v. Ambler Realty)، برمیگردد — رأیی که منطقهبندی تفکیکی را تأیید کرد و بعدها به «منطقهبندی اقلیدی» (Euclidean zoning) معروف شد: تقسیم شهر به مناطق کاملاً مجزا برای مسکن، تجارت و صنعت، با ممنوعیت قانونی اختلاط آنها. نتیجه، محلههایی شد که در آنها حتی یک نانوایی یا مطب کوچک هم بهطور قانونی مجاز نیست، و هر رفتوآمدی — حتی برای خرید نان — به سوار شدن در خودرو نیاز دارد. محله در ساعات کاری روز تقریباً خالی از سکنه میشود، چون تقریباً هیچکس در همان محله کار نمیکند؛ و این، دقیقاً همان شکافی است که الکساندر هشدار میداد.
نمونهی امروزی که این الگو را رعایت میکند: ژاپن
در نقطهی مقابل، نظام منطقهبندی ملی ژاپن امروز، دقیقاً برعکس مدل آمریکایی عمل میکند: حتی در مناطقی که رسماً «مسکونی» طبقهبندی شدهاند، قانون ژاپن اجازهی وجود مغازهها، دفاتر کوچک، کارگاهها و حتی برخی کارگاههای تولیدی کوچک را در کنار خانهها میدهد. نتیجه، خیابانهایی است که هنوز — نه بهعنوان یادگار تاریخی، بلکه بهعنوان بافت زندهی امروزی — ترکیبی از خانه و کسبوکار کوچک را در کنار هم نگه داشتهاند؛ ساختمانهای «ماچیا» (machiya) در کیوتو، با مغازه در طبقهی همکف و خانه در پشت یا بالای آن، نمونهی زندهی همین رویکردند و امروز هم مورد استفادهاند، نه صرفاً موزه.

پیامد برای زندگی کودکان
کودکی که در محلهای خالص مسکونی بزرگ میشود، معمولاً هیچ تصویر مستقیمی از کاری که والدینش انجام میدهند ندارد — کار، چیزی است که در جایی دور، پشت درهای بستهی یک ساختمان اداری دیگر، اتفاق میافتد. در محلهای که کار در دلش پراکنده است، کودک میتواند مغازهی نانوایی، کارگاه نجاری، یا مطب پزشک محله را از نزدیک ببیند و بفهمد بزرگسالان روزشان را چگونه میگذرانند — درسی که هیچ توضیح کلامی جای آن را نمیگیرد.
پیامد برای زندگی بزرگسالان
برای بزرگسالان، این جدایی به معنای ساعتهای رفتوآمد روزانهای است که نهفقط زمان، که انرژی و حضور واقعی در خانه را میگیرد. در محلهای که کار در دسترس پیاده است، سر زدن به خانه در میانهی روز، ناهار با فرزند، یا حتی صرفاً کاهش استرس رفتوآمد، ممکن میشود — چیزی که برای ساکن یک محلهی خالص مسکونی دورافتاده از مراکز کاری، تقریباً غیرممکن است.
پیامد برای زندگی اجتماعی
محلهای که در تمام ساعات روز — نه فقط عصرها و آخر هفتهها — ساکن و فعال دارد، امنیت غیررسمی بیشتری هم دارد: همیشه کسی هست که خیابان را میبیند. محلهی خالص مسکونی، در ساعات کاری روز، به فضایی نیمهمتروک تبدیل میشود که هیچکس در آن نیست تا زندگی جمعی محله را شکل دهد.
جایگاه این الگو در سنت ایرانی، و وضعیت امروز
بسیاری از خیابانهای معمولی تهران امروز، هنوز همین الگو را — دستکم در فرم ساختمانیشان — حفظ کردهاند: مغازه در همکف، آپارتمان در طبقات بالا، در کنار هم روی یک خیابان. اما روند شهرکسازیهای بزرگ مسکونی، و برخی برجهای مسکونی خالص در شمال شهر، دارند دقیقاً همان مسیر منطقهبندی تککاربری آمریکایی را طی میکنند: مجتمعهایی که هیچ کاربری تجاری یا اداریای در طرحشان پیشبینی نشده، و ساکنانشان برای هر کاری — از نان گرفتن تا کار روزانه — باید سوار خودرو شوند. اینجا هم، مثل الگوهای پیشین این مجموعه، خطر واقعی نه در بافت قدیمی، که در الگوی ساختوساز جدید است.
نتیجه
درسی که از این الگو میتوان گرفت این است: خیابانی که در آن مغازه و خانه کنار هماند، نه یک بازماندهی قدیمی، که یک الگوی هنوز کاملاً کارآمد است — الگویی که حومهی تککاربری آمریکایی، با قانونی که از سال ۱۹۲۶ اختلاط کار و مسکن را ممنوع کرده، آگاهانه کنار گذاشت، و ژاپن امروز، آگاهانه حفظ کرده. تهران، در بافت معمولیاش، هنوز به این الگو نزدیکتر از حومهی آمریکایی است — مسئله این است که آیا ساختوسازهای بزرگ آیندهاش هم همین را حفظ میکنند، یا از همان مسیر آمریکایی سر درمیآورند.
———
هادی عطایی — ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
نظرات (0)
در حال بارگذاری...